خرداد ۱۰ ۱۳۸۸

وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

گفتم غزلی بدهید قصه ای برابر باز ستانید. پایاپای.

وامیر غزلی داد.به تمامت راست.اکنون من به او قصه ای میدهم.تضمین آن غزل، اما همه از خیال .

« اگه ازم نامه دادی، اگه بازم تلفن زدی،بازم شعر فرستادی یا چه می دونم چیزی برام نوشتی…آخه تو چه ت شده؟چه ت شده امیر؟می خوای همه عالم وآدم بفهمن؟دوست داشتن هم حدی داره.راهی داره.صبح،ظهر، شب،نصفه شب،تلفن می کنی که چی؟مامانم بو برده.شک کرده.به همه چیز.به لباس پوشیدنم، به تلفونام، به نوشته هام . اگه  دایی یعقوب بفهمه می دونی چی میشه ؟ نمی خوای که همه چیزوخراب کنی، می خوای ؟  می خوای  همه چیز رو به هم بریزی ؟ »

زیر سپیدار های بلندحیاط دانشکده تند تند قدم می زدند.دختر جلوتر وپسر پشت سر.پیراهن سرمه ای رنگ پسر از توی شلوار گشادش بیرون زده بود .

گفتم کمی صبر کن ، کمی احتیاط کن.درست توی این موقعیت که اون پرویز عوضی داره پاشنه خونه رو می کنه ودایی ومامان رو خام می کنه که بیاد خواستگاری،یا اون باغ آبادی گوساله که به خاطر هم درس شدن با من واحد انتخاب می کنه وروزی نیست که پیغام وپسغام نفرسته، تو پشت سر هم یا نامه می فرستی یا تلفن می کنی .

کنار حصار فلزی که دانشگاه را از خیابان جدا می کردایستادند.دختر کیفش را از روی این شانه انداخت روی آن شانه.با احتیاط دوسمتش را نگاه کرد.بعد از شبکه حصار به بیرون خیره شد.«میدونی امروز شادی چی گفت؟همون دختره که تو کلاس کنار من می شینه.گفت این پسره، یعنی تو،گفت کیه؟دانشجویه؟او هم داره بو می بره.صددفه گفتم بیرون دانشکده منتظرم بمون.حالا چرا پیراهنت رو نمی ذاری تو شلوارت ؟

پسر پیراهنش را گذاشت توی شلوارش وعینک ته استکانی اش را ازروی چشم برداشت.زل زد به دخترکه صورتش در غیاب عدسی های عینک مات ومحو شده بود.دختر عینک را ازدستش گرفت وبا گوشه روسری اش شیشه های آن را پاک کرد .

این ها به کنار،این شعر چی بود امروز روی تخته سیاه نوشتی؟کله سحر از اون طرف شهر پاشدی اومدی دانشگاه که این رو بنویسی؟حالا شعر هیچی ،پس اون تقدیمیه بالای شعر چی بود؟من که می دونستم شعر رو تو نوشته ای دیگه برای چی نوشتی: برای مریم مَلِک،مالکِ مُلکِ خراب من . خل شدی ؟ این کارها یعنی چه ؟ که همه بفهمند عاشق سینه چاکی دارم که شاعره ؟

عینک را گذاشت روی چشم های امیر.صورت دختر از پشت عدسی ها بازواضح شد.کیفش را از روی شانه در آوردوگذاشت روی حاشیه سیمانی باغچه کنار حصار.زل زدبه موهای ژولیده امیر.«موهات رو مرتب کن .

پسر به حصار تکیه دادوردی از غبار نشسته روی سیم های حصار ردی از چند لوزی پشت پیراهنش درست کرد.دختر اطرافش را به دقت نگاه کرد وبعد با انگشتان لاغرش موهای پسر راشانه کرد .لبخند زد .

هنوز هم روزی دونخ سیگار می کشی؟ باز خندیدواینبار دندانهای سفیدش را امیردید.بعدباصدایی آرام، از ته حلق، شروع کرد به خواندن شعر روی تخته سیاه.تنها بیت اول به یادش مانده بود :

"خوابیم وبا خطاب تو بیدار می شویم *** مستیم وبا عتاب تو هوشیار می شویم "

دستش را از توی موهای پسر بیرون کشید.ساکت شدوباز خیره شد به او .

بقیه اش رو فراموش کرده ام .

امیر خودش را چسباند به حصار.انگار از طوفانی پناه گرفته باشد انگشتانش را در شبکه های حصار فلزی گره زد وخیره شد به کفش های دختر. آب دهانش را قورت داد وبعد با صدای گرفته ای بقیه شعرش را خواند :

"حلاج پیشه ایم و گمانم درعاقبت ***  با حلقه های موی تو بر دار می شویم "

صورتش از هیجان وشوق برافروخته شده بود.با خواندن شعر انگار که شدت توفان خیالی بیشتر شده باشد، انگشت ها را بافشار بیشتری لای سیم ها فشار داد و صداش گرفته تر شد.هنوز خیره بود به کفش های دختر .

"فرجام تلخ قصه ابلیس سهم ماست ***  وقتی به دام سجده گرفتار می شویم"

صداش آنچنان آرام شده بود که مریم مجبور شد برای شنیدن بقیه شعر یک قدم جلوتر بیاید.با این کار نفسش پاشید توی صورت امیر وتوفان باز شدت گرفت :

"چشم تو بود میوه ممنوع عشق وما *** روزی از این دسیسه خبردار می شویم "

(مصطفی رستگاری)

اشک جمع شده بود توی چشم های مریم که امیر نمی دید.حصار جیرجیر صدا می کردکه امیر نمی شنید.لحظه ای لب هاش لرزیدند وبعد از حرکت ایستادند.تا وقتی آنجا بودند هرچه سعی کرد بقیه شعر را بخواند نتوانست.یا به خاطرش نرسید .

توی اتوبوس،پاکت سیگارش رااز جیب پیراهنش بیرون آوردوتنها سیگارتوی آن را آتش زد.پاکت خالی راگذاشت توی جیبش.سرش را به شیشه پنجره تکیه دادوچشم ها را بست.دقیقه ای بی حرکت ماند.بعد با چشم های بسته به سیگارش پک عمیقی زد ودود را تا آنجا که می توانست توی دهانش حبس کرد.بعد سرفه اش گرفت ودود را با فشار بیرون داد.ناگهان چشم ها را باز کرد.انگار کشف مهمی به ذهنش خطور کرده باشدخودکاررا ازجیبش بیرون آوردوبا عجله توی جیب های شلوارش دنبال کاغذ گشت.نبود.سیگار را گذاشت لبه صندلی.زیر لب چیزهایی تکرار کردتا آنچه را به ذهنش خطور کرده فراموش نکند.توی جیب پیراهنش دنبال کاغذ می گشت که پاکت خالی سیگار را دید.آن را پاره کردتا برای نوشتن آماده شود.صورتش مثل گچ سفید شده بود.سرش پایین بود وتند تند می نوشت.تنها وقتی تکه کاغذ پاکت سیگار پراز نوشته شدسرش را بلند کردولبخند گنگی برای لحظه ای _ انگارکسری ازثانیه _دوید توی صورتش اما بعد به سرعت محو شد.

توی کافی شاپ مریم،لیوان آب پرتغال را هل داد سمت امیر.

مامانم دیروزبا من صحبت کرد.درباره پرویز.گفت پسرخوبیه.اصل ونصب داره.گفت می تونه من رو خوشبخت کنه.گفت تورو به ارواح خاک بابات.گفت دختر نباید به بخت خودش لگد بزنه.گفت اگه دیر بجنبم ترشیده می شم .

این را که گفت خنده اش گرفت و به پیراهن خاکی رنگ امیر ، جایی که دکمه ای از آن کنده شده بودنگاه کرد.امیر کف دست هایش را گرد لیوان حلقه زدوروی میز خم شد .

توبهش چی گفتی؟

هیچی، گفتم من خودم یه عاشق دیوونه دارم که از همه بیشتر دوستش دارم. فقط اشکالش اینه که کم حرفه.کمی هم شلخته س .

لبخند زدوبه پیشخدمت که روی میزدستمال می کشید نگاه کرد.

هیچ وقت یقه پیراهنش رو درست نمی کنه .

مریم دستش را دراز کرد ویقه پیراهن امیر را صاف کرد.

هیچ وقت موهاش رو شونه نمی کنه .

با انگشتان لاغرش موهای امیر را شانه زد.

عینکش رو تمیز نمی کنه.

عینکش را برداشت وبا دستمال کاغذی روی میز شیشه های آنرا پاک کرد .

ریش هاش رو دیر به دیر کوتاه می کنه.

عینک را گذاشت روی چشم هاش وبه ریش چند روزه پسر دست کشید.

همیشه یکی ازدکمه های پیراهنش افتاده.

به جای خالی دکمه نگاه کرد.

هیچ وقت ادکلن نمی زنه.

زیپ کیفش را باز کرد وعطر زنانه ای را پاشید روی پیراهنش، روی موهاش.

اما من خیلی دوستش دارم.با همه خل بازی هاش.با همه شلختگی هاش.اصلا به خاطر شلختگی هاش دوستش دارم.وبه خاطر شعر هاش، به خاطر خودش ، به خاطرخود خود خودش .

نگاهش را توی کافی شاپ گرداند وبعد نوک دماغ امیر رابا دوانگشت فشار دادوباز خندید .

مامان گفت مواظب باش، گفت من می دونم لابد پای کس دیگه ای در میونه که با پرویز مخالفت می کنی .اما مواظب خودت باش.گفت دایی ت بو برده و خودت می دونی اگه بفهمه چه الم شنگه ای به پا می کنه .

امیر از توی جیبش پاکت نامه تا خورده ای رابیرون آورد وگذاشت روی میز .مریم کمی از آب پرتغالش نوشید ونامه را برداشت .

بازم نامه؟!

توی اتوبوس برات نوشتمش .

نامه را گذاشت توی کیفش .امیر کیف مریم را کشید سمت خودش.به میزی دورتر که دختر وپسری بلند بلند می خندیدند نگاه کردوبعد بادودست کیف چرمی را چنگ زد.به پیش خدمت که لیوان های خالی را از روی میزی بر می داشت نگاه کردوبعد سرش را توی کیف فرو برد.چند لحظه همان طور ماند وبعد نفس عمیقی کشید. انگار می خواست هوای توی کیف را ،همه هوای توی کیف را،در ریه هاش فرو ببرد.مریم خنده اش گرفت وآهسته گفت :

داری چیکار می کنی دیوونه ؟!

همانطور که سرش توی کیف بود گفت :

 " مریم. وماادریک ما مریم؟ "

مریم کیف را کشید سمت خودش وخودکاری از توی آن بیرون آورد .

دستت را بهم بده .

چی ؟

گفتم دستت را بهم بده. می خوام چیزی توش بنویسم.

دستش را دراز کردومریم درست وسط کف دستش نوشت : امیر و بالای آن نوشت : مریم

امیر گفت:«اگه گردی میم مریم روباز کنیم تا بشه الف وبعد اون رو بذاریم آخر مریم وبعد از چپ به راست بخونیم میشه امیر.

مریم روی تخت خواب اتاقش دراز کشیده بودوزل زده بود به سقف. بعد انگار چیزی به خاطرش آمده باشد با عجله نشست وکیفش را از روی پاتختی برداشت. پاکت نامه ای را از توی کیف بیرون آوردورفت جلوی میز توالت. پاکت نامه را که باز کرد خنده اش گرفت. پاکت سیگاری را که چند تا خورده بود از توی آن بیرون آوردوآن را روی میز توالت صاف کرد.زل زد به کلمات کج وکوله ای که توی اتوبوس با لرزش نوشته شده بودند :

پرویز عوضی خوب است

اگر تورا دوست دارد

وباغ آبادی گوساله،اگر

ومردم شهر اگر

می کارند تندیس تورا

در میدانی

برای طواف

ومن حتی

که دیری است

ایمان آورده ام _ بی دلیل_

به چشمانت

ایستاده بودند کنار حصار .پشت چند درخت بلند.امیر توی فرورفتگی حاشیه باغچه بود وبه همین خاطرمجبور بودبرای دیدن مریم سرش را روبه بالا نگاه دارد.

مریم گفت :«دیروز باغ آبادی یه نامه بهم داد.» این را که گفت لبخند زد و ادایی درآورد .

امیرعینکش را روی چشم هاش جابه جا کردوگفت: دندونات خیلی قشنگند .

مریم زد زیر خنده .

خیلی وقته که می خواستم این رو بهت بگم .

مریم به درخت تکیه دادواطرافش را پایید.«می دونی نامه اش روچیکار کردم؟ نخونده ریزریزش کردم وانداختمش تو سطل آشغال .

از لای شبکه های حصار به بیرون نگاه کرد.ماشین تویوتا کرسیدای آلبالویی رنگی کنار حصار ایستاد ومریم آهسته زیر لب گفت :«وای، نه.» مردی از ماشین پیاده شد وآمد به سمت در.مریم یک قدم عقب رفت وکف دستش را گذاشت روی تنه درخت. امیرمردچهار شانه ای را دید که با عجله به طرف آنها می امد، مریم گفت : فرار کن امیر ، دایی یعقوب آمد .

امیر انگار چیزی نشنیده باشد، از جاش تکان نخوردوتنها کف دست هاش را که عرق کرده بودند روی شلوارش کشید.مرد یک قدمی پسر ایستاد .خون توی چشم هاش جمع شده بود .دستش را تا آنجا که می توانست بلند کردوبا شدت کوبید توی صورت پسر.عینک امیر از روی چشم هاش افتاد روی لبه سیمانی باغچه ویکی ازشیشه هاش خورد شد.مریم جیغ خفیفی کشیدودستش را گذاشت جلو دهانش.اشک جمع شده بود توی چشم هاش. باریکه ای خون از گوشه لب امیر تا روی چانه اش پایین آمد.لحظه ای نگاه کرد به مریم واورا بدون عینک،انگار از پشت شیشه ماتی،محودید. نشست روی زمین وعینکش را برداشت .

مرد گفت : گوساله ! حالا به خواهرزاده من طمع می کنی ؟

عینکش را گذاشت روی چشم هاش.با یک چشم چیز ها را به وضوح می دیدوبا چشم دیگرانگار اشیا پشت پرده ای از آب بودند. موج دارومات. مرد دست مریم را گرفت ورفت به طرف ماشین. امیر زل زده بود به مریم که وقتی دور می شد گاهی واضح بود،گاهی محو.بعد دوباره واضح می شدوباز انگار از عمق میدان وضوح تصویر دوربینی خارج شده باشد،محو می شدوناپیدا.

مریم از دانشکده که بیرون آمد باعجله تکه کاغذی را انداخت جلو امیر که ساعت ها بود منتظرش مانده بود. رفت آن طرف خیابان وسوار کریسیدای آلبالویی رنگ شد. تنها وقتی ماشین دور شد،امیر توانست خم شودوتکه کاغذ را بردارد.به دیوار سنگی دانشکده تکیه داد اما حس کرد پاهایش سست شده اند. نشست روی زمین. کاغذ را باز کردوبه هفت کلمه نوشته شده روی آن طوری خیره شد که انگار به هفت نعش پیچیده لای کفنی نگاه می کرد:

تورا برای ابدترک می کنم، مریم

نفسش را که با شدت بیرون دادکاغذ توی دستش لرزید .سرش را به عقب خم کردوبه دیوار چسباند.بعد چشم هایش را بست وآنها را آنقدر بسته نگه داشت تا پلک ها خیس شدند،تا ازگوشه های چشم قطره های اشک تا روی گونه ها سر خوردند.بعد چشم ها را باز کرد وخودکارش را از جیب پیراهنش بیرون آورد. باز به کاغذ توی دست هایش ،به جنازه ها، خیره شد :

تورا برای ابد ترک می کنم،مریم

زیر کاغذ وبا خط ریزی نوشت :

چه حسن مطلع تلخی برای غم، مریم

پاکت سیگارش را از جیب پیراهنش بیرون اوردوتنها نخ سیگار توی ان را آتش زد.به ان طرف خیابان نگاه کرد ودود سیگار را پاشید به سمت آدم های آن طرف خیابان.به آنها که چیزی می خریدن،چیزی می فروختند، حرفی می زدند یا می خندیدند. نوشت :

پکی عمیق به سیگار می زنم اما

تو نیستی که ببینی چه می کشم، مریم

برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست

چه سرنوشت بدی را زدی رقم ،مریم

باز مثل وقتی که عینک نداشته باشد چیز ها را مات وموج دار دید.انگار از پشت پرده نازکی از آب .از روی زمین بلند شدوعینکش را از روی چشم برداشت.با آستین پیراهنش صورتش را پاک کرد وکنار دیوارسنگی راه افتاد.پیچید واز خیابان بالا رفت تا رسید به پشت حصار فلزی.خاطرات انگار گلوله های مسلسل شلیک شدند توی کله اش و او ایستاد.تکیه داد به حصار.باز کاغذ رادر آورد.دستش می لرزید وکلمات انگار رعشه گرفته باشند روی کاغذ کج وکوله می شدند :

مرا به حال خودم واگذاشتند همه

همه، همه،همه اما،توهم ؟!تو هم؟!مریم؟!

(امیرپیمان رمضانی)

دقیقه ای جلو صندوق پستی مکث کرد وبعد تکه کاغذی را که جلو دانشکده روی زمین انداخته بود گذاشت توی پاکت نامه ای که نشانی مریم وچند تمبرپشت ان بود .پاکت را انداخت توی صندوق،اما از جاش تکان نخورد.آنقدر به صندوق پست زل زد تا صندوق لیمویی رنگ موج برداشت وتار شد وانگار کسی آن را در هم کوبیده باشد، مچاله شد وعینک هنوز بود،آنجا ، روی چشم امیر وانگار که نبود .

نویسنده : مصطفی مستور

پ.ن.۱ : داستان کاملا بی ربط به من یا زندگیم … خیلی رفتم تو حس نویسنده … ثبتش کردم که از بین نره …

پ.ن.۲ : می خوام خودم باشم …


خرداد ۹ ۱۳۸۸

آینه

مهم نیست که بقیه چی فکر میکنن … حرف دلمو می خوام بگم … جلو خودمو هم نمی گیرم … صاف و ساده میگم … احتیاجی به ۶۰ تا کلمه قلمبه سلمبه هم ندارم … مثل همیشه بی شیله پیله و راست :

خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوست دارم .

دلم برات خیلی تنگ شده .

نمیزارم به این راحتی و مسخرگی … سر این چیزای کوچیک و پیش  پا  افتاده  تموم شه … حتی اگه …

من اینو نمی خوام و نمیزارم .

پ.ن.۱ : همش بستگی داره به …

پ.ن۲ : تو آستین مار پرورش می دادیم و خودمون نمی دونستیم … حیف اینهمه حال بی خود که بهتون دادم … احمقا …


خرداد ۵ ۱۳۸۸

خواهم مُرد .

Avenuea

پرده سوم … ماهان چنین نوشته … کوهی از روی آن می خواند :

امروز کشف مهمی کرده ام . این کشف محصول سه ماه تفکر و تامل و مراقبه است . من به طرز غریبی، که این کلمات هرزه هرگز نمی توانند بگویند چه قدر، از این کشف هیجان زده ام . آن قدر که دلم می خواهد بروم بالای ساختمان اینجا و فریاد بکشم . من امروز دریافتم که سر انجام همه ، بی گمان همه و بدون هیچ استثنایی خواهیم مُرد . من امروز این واقعیت را ، این یقین یگانه و یکتا را ، که بی تردید و تا صد سال دیگر هیچ اثری از ما هنرپیشه ها ، فوتبالیست ها ، نویسنده ها  … … و هرکس که فکرش را بکنید بر روی زمین نخواهد بود ، از عمق جان دریافتم . من از این حقیقت ، از این عدالت محض ، از این تنها عدالت مطلق هستی که هیچ عدالتی به وضوح و شفافیت و شکوه و قطعیت و معنا داری آن نیست ، از این که تنها تا صد سال ، فقط تا صد سال دیگر حتا یک نفر از ما شش میلیارد آدمی که حالا مثل کرم روی این تل خاکی درهم می لولیم وجود نخواهیم داشت ، شدیدا سپاسگذارم …

از متن کتاب « دویدن در میدان تاریک مین » نوشته مصطفی مستور .

پ.ن.۱ :‌ در پرده چهارم این عدالت خدا هم توسط مصطفی مستور نقض می شود … ماهان و کوهی … در سن دویست و چهل و پنج سالگی … هنوز در کنار هم هستند …

پ.ن.۲ : خدایا می دانم که سفیدی را می توانی بخوانی … برایت کاغذ سفیدی فرستادم … به حرفم گوش کن یارب … اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یارب .

پ.ن.۳ : توصیه می کنم حتما آهنگ « یا رب » از آلبوم « پادشه خوبان » هایده رو گوش کنید …


اردیبهشت ۳۰ ۱۳۸۸

خدایا یگانه تویی

 

gd

به گمانم خدا را فراموش کرده ام …

با اینکه هر روز شکر می کنم خدا را برای تمام هستی و زندگیم … باز فراموشش کرده ام …

 

می روم …

 

چند روزی به اعتکاف می روم …

 

خود را نذر ذره ای از انصاف و عدلش می کنم … عدلی که بی هیچ بهانه ای از من دریقش  می کند … ذره ای از عدلی که مرا هر آنچه هستم جلوه دهد … نه ذره ای بیش و نه ذره ای کم … می روم تا توبه کنم … از هر آنچه راست بود و بد …

 

به او خواهم گفت که فترتم … قلب سلیمم … کتابش … سخن رسولانش … که راه و رسم زندگی را نشانم داده اند … اگر عدلش چنین باشد … اگر مردمش چنین باشد … چیزی جز مایه ننگ نیست … به او خواهم گفت که راستی راه نجات نیست … صداقت ، راه جلب اطمینان نیست … محبت ، راه دوست داشتن نیست و … … … و هر آنچه خوبیست … که اگر بشود خوبی بخوانمشان … برای همان بهشت برین است … دنیا … مردم دنیا … نیازمند دروغ و ریا و حیله و نیرنگند … مردم نیازمند سیاستند … نیازمند کسی که بازیاشان دهد … و اگر کمی صداقت و راستی در تو باشد … چنان انگشت نمای خلق خواهی شد که راهی به جز هم رنگی برایت نمی ماند …

می روم تا بخواهم که مرا همرنگ این جماعت نکند … هر چند که مرا زهر بنامند …

من عدل می خواهم … آن هم فقط ذره ای …

خدایا خدایا یگانه تویی
همه گریه ها را بهانه تویی
نگارا نگارا تو باغی بهاری
دل ساده ام را تو نقش و نگاری
شدم چو گلی ز ریشه جدا
به من برسان بهار مرا
بهارا بهارا بهانه مگیر
ز خاکستر ما زبانه مگیر
کویر دلم را تو باران نوری
تو رودی تو دریا تو شوق عبوری
جدا ز تو اَم غبار هوا
به خود برسان دوباره مرا
جدا ماندم همچو نی تنها از نیستانها
حکایتِ دل ، به ناله کنم
غمی دارم همچو مولانا از جداییها
شکایتِ دل ، به ناله کنم
چو نی در شکستم صدایم تو هستی
تو را می پرستم خدایم تو هستی . . .

پ.ن.۱ : التماس دعا …


اردیبهشت ۲۹ ۱۳۸۸

ه ی چ

The_Bus_Stop_by_BlazinMarty

ساعت دیر است … کارتو داخل دستگاه می کنم و بیـــــب … از آن طرف بیرون میپره … مسئول حفاظت نگاهم می کنه … من از کنارش آروم رد می شم … پامو میکشم رو زمین … وقتی زمین سره دوست دارم این کارو … صدای باز شدن درهای مترو میآد … همه می دوند تا بتونن زودتر سوار بشن … من هم میرسم … ولی عجله ای نیست … کسی هیچ جا منتظرم نیست … می نشینم و نگاهشون می کنم … در هنوز بازه و بعضی با تعجب نگاهم می کنن … شاید یکی دوتاشون آشنا باشن … درها بسته می شن و …

نیم ساعتی هست که نشستم و مردم و نگا می کنم که میآن و می رن … بیشتر میرن تا بیاند …  آخر این یکی را سوار می شم … جا نیست … باشه هم فرقی نمی کنه … من هیچ وقت نمی شینم … سرم گیج می ره … دم درب روبرو که باز نمی شه … مثل سربازی که بی خیال نشسته می شینم روی زمین … دختر و پسره نگام می کنن … دختره چیزی پچ پچ می کنه … ریز ریز با هم می خندند … به یک ورم هم نیست … از دست این نایلون و هجویات داخلش که باید دائم دستم بگیرم خسته شدم … می گذارمشون روی زمین و سرم رو میزارم روی زانوم … سرم گیج می ره … یکی بلند میشه و میگه آقا بیا بشین … نگاهش می کنم و میگم نه … مرسی عزیزم … من هیچ وقت نمی شینم … ایستگاه هفت تیر … بالای در رو می خونم … نوشته … شما در مترو زیر پوشش بیمه حوادث هستین … باز سرمو میزارم روی زانوم و به فکر فرو میرم … به فکر یه حادثه … توی مترو … تو ذهنم تجسم میکنم … در سمت من شخمی باز میشه … من که یه یک مقدار بهش تکیه دادم یهو از پشت میفتم بیرون … دارم میوفتم که این سربازه … پامو می گیره … ولی نمیدونه که دیره … مخم پاشیده کف ریل مترو و گردنم خر خر داره می کشه کف زمین … یارو رانندهه هم اصلا عین خیالش نیست … به ایستگاه که میرسه تا وامیسسه هم جیغ می کشن … دیگه دست و مست هم ندارم … دل و رودم آویزونه … سربازه هم هنوز پاهام تو دستشه … همینطور که دارم فکر می کنم … سرمو بلند می کنم و یه نگاه به سربازه میندازم … خنگه … تو ارتش خدمت می کنه و لباس خاکی تنشه … شهرستانیه و رو کلش جای ۳-۴ تا جای بخیس … تابلوئه که آش خوره … اساسی … یاد خودم میوفتم و دوره سربازیم … یاد اون روزی که تو تاکسی خانومه از بوی تنم حالش به هم خوردو خودشو کنار کشید … یه حس انزجار … و حسی که من داشتم … حسی که الان دارم …

باز آروم آروم پامو می کشمو تا پله برقی میرم … هر وقت می خوام با خودم لج کنم با پله میرم … تریپ دستمو می کنم تو جیبمو آروم آروم مییرم بالا … با یه سرعت ثابت … سرمو هم میندازم پایین که یعنی انگار من خیلی کارم درسته … کی به کیه … بزار اینجا اینا فک کنن کار من درسته … باز پله های بعدی … میرسم سر اون پیچی که یه دوربین ذل زده تو چشای ما … همیشه براش دست تکون میدم … اینبار … حسش نی … دستم جاش خوبه … تو جیبمه … داره با در فلش تو جیبم ور میره … تا میرسم بالا یه باد ملایم می خوره تو صورتم …

ایستگاه تاکسی سلطنت آباد … ۴ نفر جلومن … رو یه نیمکت نشستیم تا تاکسی بیاد … سه تا نیمکت اونطرف تر … یه دختره تنها نشسته … پشتش به منه … برا خودم تصور می کنم ببین … اصلا انگار دلش نمی خواد بره خونه … مدل نشستنش جوریه که منتظر تاکسی نیست انگاری … تاکسی خط ما میاد و چهار نفر جلوییم میرن … یه تاکسی میاد جلوش وای میسه ولی سوار نمی شه … کنجکاو میشم … یه حس خرکی بهم میگه باید باهاش کل بندازی … هرکی بی تفاوت تر بود … هرکی دیرتر رفت … هرکی کمتر مهم بود … … من هم میرم گوشه نیمکت خطمون میشینم … دختره یه مانتوی قهوه ای با مقنعه سرشه … هیچ چیز دیگه ای دیده نمی شه … حتی نمیدونم زنه یا دختره یا حتی چند سالشه … هوا تاریکه و من همینطور نشستم … طبق عادت گوشیمو هی چک می کنم … بعد با خودم میگم هیچ کس منتظرم نی و گوشی رو میندازم تو نایلون … میدونم که دیگه تاکسی گیرم نمیاد و باید پی دربست و به تنم بمالم … ولی باز صبر می کنم … هیچ کس منتظر من نیست … موبایل دختره زنگ میزنه … میپره … بلند میشه … باز می شینه و جواب موبایلو میده … بعد ۱ دقیقه قطع می کنه … اینبار خیلی بی تفاوت نی … همش انگار دنبال کسیه … هی بلند میشه و اینور اونور رو نگاه می کنه … ۱۰ دقیقه نگذشته که برای دوستش دست تکون میده … یه دختر دیگه … میدوه میره پیشش و میرن … من هنوز نشستم … حس پا شدن نی … هوا خوبه … نا خود آگاه موبایل رو در میارم و چک می کنم … خبری نیست …

هیچ کس منتظرم نی .

۲۸

۰۲

۱۳۸۸

پ.ن.۱ : الهام جان … حرفی که زدی تلنگر خوبی بود … ممنون از انتقادت … دیگه … هیچ وقت مطلب حفاظت شده نمیزارم …

پ.ن.۲ :‌در راستای پ.ن.۱ از این به بعد هرچی دلم بخواد می نویسم … اصلا مهم نیست که نظر شما اینه که این مطلب چرته یا عالی … مهم اینه که من به خودم چی میگم …

پ.ن.۳ : ای کاش … ای کاش … سه تا نقطه

پ.ن.۴ : بی پاکنویس . . .


اردیبهشت ۲۱ ۱۳۸۸

دلم دریا می خواد

دلم برای نوشتن تنگ شده …

کاغذ می خوام و مداد …


اردیبهشت ۸ ۱۳۸۸

حفاظت شده: چی گفتم مگه ؟!!!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:



اردیبهشت ۴ ۱۳۸۸

من ، منم

333

در دست تعمیر …

پ.ن.۱ :

پ.ن.۲ :‌

پ.ن.۳ :‌

پ.ن.۴ :

پ.ن.۵‌ :

پ.ن.۶ :‌

پ.ن.۷ :

پ.ن.۸ :‌ حسن هستم ! حسن مقدّم ! همان که نمی شناسیش … آن که تو می شناسی …

من نیستم !


فروردین ۲۸ ۱۳۸۸

شاطر می شوم !

Free_Fall_III_by_brtl

می خواهم شاطر بشوم … شاطر نانوایی سنگکی … یک شاطر آزاد ! …

کنار کوره گرم گرمم …

چایم را می خورم و سیگارم را آرام آرام دود می کنم …

شبها همانجا می خوابم و غذایم همان نان است و کمی هم آب …

دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارم …

اینها همه کافیند برای زنده ماندن …

اینها همه کافیند برای هزار تصمیم درست و غلط …

اینها همه کافیند برای یک دنیا آزادی …

می خواهم شاطر شوم … یک شاطر آزاد …


فروردین ۲۸ ۱۳۸۸

کابوس

Hop_for_Hope_by_HaMeDicaL

این چند روز بزرگ شدم … فهمیدم … زیاد … خیلی زیاد …

می خوام از اون پستام بزارم که همه بدشون میادو من خوشم ! (میاد !) ! ۴ روز شایدم ۵ خفن رو پشت سر گذاشتم !  یه عالمه چیز یاد گرفتنم که تا تجربش نکنی نمی فهمی دیگران چی میگن ! تو این چنر روز رفتم تا ته چاه و برگشتم بالا !‌ خودم خودمو انداختم توش‌! خودمم خودمو در آووردم ! اشتباه کردم ! تا دلتون بخواد اشتباه کردم !‌ اصلا فکر کنم هیچ کار درستی نکردم ! ولی خوب اینم خودش یه کاریه برا خودش‌! فهمیدم که چقدر بی تابم … بر خلاف گذشته کم صبرم !!! چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم ! چیزی که همیشه بودم ! و می دونم از این به بعد هم همونجور صبور خواهم ماند ! تصمیم کبری نیست ! فقط کافیه مثل سابق همه چیز به ـــورم باشه ! البته نه همه چیز … فقط چیزایی که ممکنه حرسمو در بیاره ! بزار هر طور می خواد بشه !‌ من دیگه از کوره در نمی رم ! تو هم کمکم کن ! دیگه اینکه ! فهمیدم که چقدر دوست دارمو چقدر با همین مدت کم آشناییمون بهت وابسته شدم ! (بقیشو تو یه پست رمزدار میگم !!!) فهمیدم که هرکی میگه من فققط با فلانی دوستم ! من بهش وابسته نیستم … چیز نمیگه جز یک مشت حرف که فقط دل خودشو بهش خوش کرده ! ولی باید این حرفها رو بزنه !‌و بزنیم !!!! خلاصه … چی میگفتم ؟!‌ مسیح پرید وسط حرفم !‌ میگه جریان بیمارستان چی شد !!!؟‌ بهش گفتم فهمید ! گفتم انقدر گیج بودم که یه اس ام اس رو به جای اینکه برا تو بفرستم برا اون فرستادم ! دروغ گفتن بلدی می خواد که من بلد نیستم ! این چیزی بود که هم من فهمیدم هم تو !‌ دیگه اینکه باز فهمیدم که چقدر مسیح رو دوست دارم و خودم نمیدونم ! خیلی خیلی خیلی … ایشالا که همیشه با هم مثل حالا رفیق بمونیم … وقتی داشتم می رفتم … فقط فکر می کردم چطور دوری تو رو تحمل کنم ! … دیگه اینکه فهمیدم آدم رو برق بگیره ولی جو نگیره !!! خدایی منو جوی تو این چند روز گرفت که الان باورم نمیشه ! … یه چیز دیگه هم اینکه وقتی عصبی میشی … بهترین کار اینه که اول از همه مبایل رو خاموش کنی … بعد یه لیوان آب بخوری … بعد نیم ساعت بری پیاده روی و برگردی ! به خدا خیلی تاثیر داره ! حالا از من گفتن ! فقط مهم اینه که آدم اون لحظه یادش نره این کارار رو بکنه !!! دیگـــــــــــه اینکه !!! ممممم … آها این خیل خیلی مهمه !!! هنوز هم میگم … هیچ وقت دروغ نگین … النجاتو فل صدق !!! ولی هر راستی رو هم نگید !!! جریان همون هر راست نشاید گفته !!! این خیــــــــــــــــــلی مهمه !!! به خدا این مهمترین چیزیه که فهمیدم ! انقدر مثل من ساده نباشد … تا هرچی رو ازتون می پرسن همه چیزو بگید … اسمشو هر چی دوست دارید بزارید … سیاست … دودره بازی … هرچی !!! من میگم همه چیزو نگو … هرچیزی هم که میخوای بگی … راستشو بگو !!! دیگه همین !‌ البته همین همین هم نه ! شاید یک عالمه چیزو جا انداخته باشم ! آها آها ! اصل مطلب ! نازی … خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی … . …  . .. . . . . .  ممـــــــــــنـــون … دلم به خیلی از کارایی که می کردی قرص بود … واقعا ممنون … (یادم باشه یه پست راجع به این بزارم که این فرصت کمک رو کاش به ما هم بدید ! میفهمی چی میگم !؟ من راحت می تونستم بگم به تو چه ! مگه فوضولی !؟ دخالت نکن !!!! و … !‌ ) … خلاصه خیلی مرسی !

پ.ن.۱ : این پست برای هیچ کس جز خودمو خودت و ۲ سه نفر دیگه مفهومی نداره ! شرمنده دوستان !

پ.ن.۲ :‌ کاش این تجربه ها برای همه … اول از همه خودم … مفید واقع شده باشد ! ان شا اله ! هاف !‌

پ.ن.۳ : خدایا آن ده ! که آن به !

پ.ن.۴ : نازی غلط املایی نگیر جون من ! اولا پاکنویس نکردم ! دوما من همیشه دیکته رو میوفتادم ! دیکطم ظعیفه !!!