وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟
گفتم غزلی بدهید قصه ای برابر باز ستانید. پایاپای.
وامیر غزلی داد.به تمامت راست.اکنون من به او قصه ای میدهم.تضمین آن غزل، اما همه از خیال .
« اگه ازم نامه دادی، اگه بازم تلفن زدی،بازم شعر فرستادی یا چه می دونم چیزی برام نوشتی…آخه تو چه ت شده؟چه ت شده امیر؟می خوای همه عالم وآدم بفهمن؟دوست داشتن هم حدی داره.راهی داره.صبح،ظهر، شب،نصفه شب،تلفن می کنی که چی؟مامانم بو برده.شک کرده.به همه چیز.به لباس پوشیدنم، به تلفونام، به نوشته هام . اگه دایی یعقوب بفهمه می دونی چی میشه ؟ نمی خوای که همه چیزوخراب کنی، می خوای ؟ می خوای همه چیز رو به هم بریزی ؟ »
زیر سپیدار های بلندحیاط دانشکده تند تند قدم می زدند.دختر جلوتر وپسر پشت سر.پیراهن سرمه ای رنگ پسر از توی شلوار گشادش بیرون زده بود .
گفتم کمی صبر کن ، کمی احتیاط کن.درست توی این موقعیت که اون پرویز عوضی داره پاشنه خونه رو می کنه ودایی ومامان رو خام می کنه که بیاد خواستگاری،یا اون باغ آبادی گوساله که به خاطر هم درس شدن با من واحد انتخاب می کنه وروزی نیست که پیغام وپسغام نفرسته، تو پشت سر هم یا نامه می فرستی یا تلفن می کنی .
کنار حصار فلزی که دانشگاه را از خیابان جدا می کردایستادند.دختر کیفش را از روی این شانه انداخت روی آن شانه.با احتیاط دوسمتش را نگاه کرد.بعد از شبکه حصار به بیرون خیره شد.«میدونی امروز شادی چی گفت؟همون دختره که تو کلاس کنار من می شینه.گفت این پسره، یعنی تو،گفت کیه؟دانشجویه؟او هم داره بو می بره.صددفه گفتم بیرون دانشکده منتظرم بمون.حالا چرا پیراهنت رو نمی ذاری تو شلوارت ؟
پسر پیراهنش را گذاشت توی شلوارش وعینک ته استکانی اش را ازروی چشم برداشت.زل زد به دخترکه صورتش در غیاب عدسی های عینک مات ومحو شده بود.دختر عینک را ازدستش گرفت وبا گوشه روسری اش شیشه های آن را پاک کرد .
این ها به کنار،این شعر چی بود امروز روی تخته سیاه نوشتی؟کله سحر از اون طرف شهر پاشدی اومدی دانشگاه که این رو بنویسی؟حالا شعر هیچی ،پس اون تقدیمیه بالای شعر چی بود؟من که می دونستم شعر رو تو نوشته ای دیگه برای چی نوشتی: برای مریم مَلِک،مالکِ مُلکِ خراب من . خل شدی ؟ این کارها یعنی چه ؟ که همه بفهمند عاشق سینه چاکی دارم که شاعره ؟
عینک را گذاشت روی چشم های امیر.صورت دختر از پشت عدسی ها بازواضح شد.کیفش را از روی شانه در آوردوگذاشت روی حاشیه سیمانی باغچه کنار حصار.زل زدبه موهای ژولیده امیر.«موهات رو مرتب کن .
پسر به حصار تکیه دادوردی از غبار نشسته روی سیم های حصار ردی از چند لوزی پشت پیراهنش درست کرد.دختر اطرافش را به دقت نگاه کرد وبعد با انگشتان لاغرش موهای پسر راشانه کرد .لبخند زد .
هنوز هم روزی دونخ سیگار می کشی؟ باز خندیدواینبار دندانهای سفیدش را امیردید.بعدباصدایی آرام، از ته حلق، شروع کرد به خواندن شعر روی تخته سیاه.تنها بیت اول به یادش مانده بود :
"خوابیم وبا خطاب تو بیدار می شویم *** مستیم وبا عتاب تو هوشیار می شویم "
دستش را از توی موهای پسر بیرون کشید.ساکت شدوباز خیره شد به او .
بقیه اش رو فراموش کرده ام .
امیر خودش را چسباند به حصار.انگار از طوفانی پناه گرفته باشد انگشتانش را در شبکه های حصار فلزی گره زد وخیره شد به کفش های دختر. آب دهانش را قورت داد وبعد با صدای گرفته ای بقیه شعرش را خواند :
"حلاج پیشه ایم و گمانم درعاقبت *** با حلقه های موی تو بر دار می شویم "
صورتش از هیجان وشوق برافروخته شده بود.با خواندن شعر انگار که شدت توفان خیالی بیشتر شده باشد، انگشت ها را بافشار بیشتری لای سیم ها فشار داد و صداش گرفته تر شد.هنوز خیره بود به کفش های دختر .
"فرجام تلخ قصه ابلیس سهم ماست *** وقتی به دام سجده گرفتار می شویم"
صداش آنچنان آرام شده بود که مریم مجبور شد برای شنیدن بقیه شعر یک قدم جلوتر بیاید.با این کار نفسش پاشید توی صورت امیر وتوفان باز شدت گرفت :
"چشم تو بود میوه ممنوع عشق وما *** روزی از این دسیسه خبردار می شویم "
(مصطفی رستگاری)
اشک جمع شده بود توی چشم های مریم که امیر نمی دید.حصار جیرجیر صدا می کردکه امیر نمی شنید.لحظه ای لب هاش لرزیدند وبعد از حرکت ایستادند.تا وقتی آنجا بودند هرچه سعی کرد بقیه شعر را بخواند نتوانست.یا به خاطرش نرسید .
توی اتوبوس،پاکت سیگارش رااز جیب پیراهنش بیرون آوردوتنها سیگارتوی آن را آتش زد.پاکت خالی راگذاشت توی جیبش.سرش را به شیشه پنجره تکیه دادوچشم ها را بست.دقیقه ای بی حرکت ماند.بعد با چشم های بسته به سیگارش پک عمیقی زد ودود را تا آنجا که می توانست توی دهانش حبس کرد.بعد سرفه اش گرفت ودود را با فشار بیرون داد.ناگهان چشم ها را باز کرد.انگار کشف مهمی به ذهنش خطور کرده باشدخودکاررا ازجیبش بیرون آوردوبا عجله توی جیب های شلوارش دنبال کاغذ گشت.نبود.سیگار را گذاشت لبه صندلی.زیر لب چیزهایی تکرار کردتا آنچه را به ذهنش خطور کرده فراموش نکند.توی جیب پیراهنش دنبال کاغذ می گشت که پاکت خالی سیگار را دید.آن را پاره کردتا برای نوشتن آماده شود.صورتش مثل گچ سفید شده بود.سرش پایین بود وتند تند می نوشت.تنها وقتی تکه کاغذ پاکت سیگار پراز نوشته شدسرش را بلند کردولبخند گنگی برای لحظه ای _ انگارکسری ازثانیه _دوید توی صورتش اما بعد به سرعت محو شد.
توی کافی شاپ مریم،لیوان آب پرتغال را هل داد سمت امیر.
مامانم دیروزبا من صحبت کرد.درباره پرویز.گفت پسرخوبیه.اصل ونصب داره.گفت می تونه من رو خوشبخت کنه.گفت تورو به ارواح خاک بابات.گفت دختر نباید به بخت خودش لگد بزنه.گفت اگه دیر بجنبم ترشیده می شم .
این را که گفت خنده اش گرفت و به پیراهن خاکی رنگ امیر ، جایی که دکمه ای از آن کنده شده بودنگاه کرد.امیر کف دست هایش را گرد لیوان حلقه زدوروی میز خم شد .
توبهش چی گفتی؟
هیچی، گفتم من خودم یه عاشق دیوونه دارم که از همه بیشتر دوستش دارم. فقط اشکالش اینه که کم حرفه.کمی هم شلخته س .
لبخند زدوبه پیشخدمت که روی میزدستمال می کشید نگاه کرد.
هیچ وقت یقه پیراهنش رو درست نمی کنه .
مریم دستش را دراز کرد ویقه پیراهن امیر را صاف کرد.
هیچ وقت موهاش رو شونه نمی کنه .
با انگشتان لاغرش موهای امیر را شانه زد.
عینکش رو تمیز نمی کنه.
عینکش را برداشت وبا دستمال کاغذی روی میز شیشه های آنرا پاک کرد .
ریش هاش رو دیر به دیر کوتاه می کنه.
عینک را گذاشت روی چشم هاش وبه ریش چند روزه پسر دست کشید.
همیشه یکی ازدکمه های پیراهنش افتاده.
به جای خالی دکمه نگاه کرد.
هیچ وقت ادکلن نمی زنه.
زیپ کیفش را باز کرد وعطر زنانه ای را پاشید روی پیراهنش، روی موهاش.
اما من خیلی دوستش دارم.با همه خل بازی هاش.با همه شلختگی هاش.اصلا به خاطر شلختگی هاش دوستش دارم.وبه خاطر شعر هاش، به خاطر خودش ، به خاطرخود خود خودش .
نگاهش را توی کافی شاپ گرداند وبعد نوک دماغ امیر رابا دوانگشت فشار دادوباز خندید .
مامان گفت مواظب باش، گفت من می دونم لابد پای کس دیگه ای در میونه که با پرویز مخالفت می کنی .اما مواظب خودت باش.گفت دایی ت بو برده و خودت می دونی اگه بفهمه چه الم شنگه ای به پا می کنه .
امیر از توی جیبش پاکت نامه تا خورده ای رابیرون آورد وگذاشت روی میز .مریم کمی از آب پرتغالش نوشید ونامه را برداشت .
بازم نامه؟!
توی اتوبوس برات نوشتمش .
نامه را گذاشت توی کیفش .امیر کیف مریم را کشید سمت خودش.به میزی دورتر که دختر وپسری بلند بلند می خندیدند نگاه کردوبعد بادودست کیف چرمی را چنگ زد.به پیش خدمت که لیوان های خالی را از روی میزی بر می داشت نگاه کردوبعد سرش را توی کیف فرو برد.چند لحظه همان طور ماند وبعد نفس عمیقی کشید. انگار می خواست هوای توی کیف را ،همه هوای توی کیف را،در ریه هاش فرو ببرد.مریم خنده اش گرفت وآهسته گفت :
داری چیکار می کنی دیوونه ؟!
همانطور که سرش توی کیف بود گفت :
" مریم. وماادریک ما مریم؟ "
مریم کیف را کشید سمت خودش وخودکاری از توی آن بیرون آورد .
دستت را بهم بده .
چی ؟
گفتم دستت را بهم بده. می خوام چیزی توش بنویسم.
دستش را دراز کردومریم درست وسط کف دستش نوشت : امیر و بالای آن نوشت : مریم
امیر گفت:«اگه گردی میم مریم روباز کنیم تا بشه الف وبعد اون رو بذاریم آخر مریم وبعد از چپ به راست بخونیم میشه امیر.
مریم روی تخت خواب اتاقش دراز کشیده بودوزل زده بود به سقف. بعد انگار چیزی به خاطرش آمده باشد با عجله نشست وکیفش را از روی پاتختی برداشت. پاکت نامه ای را از توی کیف بیرون آوردورفت جلوی میز توالت. پاکت نامه را که باز کرد خنده اش گرفت. پاکت سیگاری را که چند تا خورده بود از توی آن بیرون آوردوآن را روی میز توالت صاف کرد.زل زد به کلمات کج وکوله ای که توی اتوبوس با لرزش نوشته شده بودند :
پرویز عوضی خوب است
اگر تورا دوست دارد
وباغ آبادی گوساله،اگر
ومردم شهر اگر
می کارند تندیس تورا
در میدانی
برای طواف
ومن حتی
که دیری است
ایمان آورده ام _ بی دلیل_
به چشمانت
ایستاده بودند کنار حصار .پشت چند درخت بلند.امیر توی فرورفتگی حاشیه باغچه بود وبه همین خاطرمجبور بودبرای دیدن مریم سرش را روبه بالا نگاه دارد.
مریم گفت :«دیروز باغ آبادی یه نامه بهم داد.» این را که گفت لبخند زد و ادایی درآورد .
امیرعینکش را روی چشم هاش جابه جا کردوگفت: دندونات خیلی قشنگند .
مریم زد زیر خنده .
خیلی وقته که می خواستم این رو بهت بگم .
مریم به درخت تکیه دادواطرافش را پایید.«می دونی نامه اش روچیکار کردم؟ نخونده ریزریزش کردم وانداختمش تو سطل آشغال .
از لای شبکه های حصار به بیرون نگاه کرد.ماشین تویوتا کرسیدای آلبالویی رنگی کنار حصار ایستاد ومریم آهسته زیر لب گفت :«وای، نه.» مردی از ماشین پیاده شد وآمد به سمت در.مریم یک قدم عقب رفت وکف دستش را گذاشت روی تنه درخت. امیرمردچهار شانه ای را دید که با عجله به طرف آنها می امد، مریم گفت : فرار کن امیر ، دایی یعقوب آمد .
امیر انگار چیزی نشنیده باشد، از جاش تکان نخوردوتنها کف دست هاش را که عرق کرده بودند روی شلوارش کشید.مرد یک قدمی پسر ایستاد .خون توی چشم هاش جمع شده بود .دستش را تا آنجا که می توانست بلند کردوبا شدت کوبید توی صورت پسر.عینک امیر از روی چشم هاش افتاد روی لبه سیمانی باغچه ویکی ازشیشه هاش خورد شد.مریم جیغ خفیفی کشیدودستش را گذاشت جلو دهانش.اشک جمع شده بود توی چشم هاش. باریکه ای خون از گوشه لب امیر تا روی چانه اش پایین آمد.لحظه ای نگاه کرد به مریم واورا بدون عینک،انگار از پشت شیشه ماتی،محودید. نشست روی زمین وعینکش را برداشت .
مرد گفت : گوساله ! حالا به خواهرزاده من طمع می کنی ؟
عینکش را گذاشت روی چشم هاش.با یک چشم چیز ها را به وضوح می دیدوبا چشم دیگرانگار اشیا پشت پرده ای از آب بودند. موج دارومات. مرد دست مریم را گرفت ورفت به طرف ماشین. امیر زل زده بود به مریم که وقتی دور می شد گاهی واضح بود،گاهی محو.بعد دوباره واضح می شدوباز انگار از عمق میدان وضوح تصویر دوربینی خارج شده باشد،محو می شدوناپیدا.
مریم از دانشکده که بیرون آمد باعجله تکه کاغذی را انداخت جلو امیر که ساعت ها بود منتظرش مانده بود. رفت آن طرف خیابان وسوار کریسیدای آلبالویی رنگ شد. تنها وقتی ماشین دور شد،امیر توانست خم شودوتکه کاغذ را بردارد.به دیوار سنگی دانشکده تکیه داد اما حس کرد پاهایش سست شده اند. نشست روی زمین. کاغذ را باز کردوبه هفت کلمه نوشته شده روی آن طوری خیره شد که انگار به هفت نعش پیچیده لای کفنی نگاه می کرد:
تورا برای ابدترک می کنم، مریم
نفسش را که با شدت بیرون دادکاغذ توی دستش لرزید .سرش را به عقب خم کردوبه دیوار چسباند.بعد چشم هایش را بست وآنها را آنقدر بسته نگه داشت تا پلک ها خیس شدند،تا ازگوشه های چشم قطره های اشک تا روی گونه ها سر خوردند.بعد چشم ها را باز کرد وخودکارش را از جیب پیراهنش بیرون آورد. باز به کاغذ توی دست هایش ،به جنازه ها، خیره شد :
تورا برای ابد ترک می کنم،مریم
زیر کاغذ وبا خط ریزی نوشت :
چه حسن مطلع تلخی برای غم، مریم
پاکت سیگارش را از جیب پیراهنش بیرون اوردوتنها نخ سیگار توی ان را آتش زد.به ان طرف خیابان نگاه کرد ودود سیگار را پاشید به سمت آدم های آن طرف خیابان.به آنها که چیزی می خریدن،چیزی می فروختند، حرفی می زدند یا می خندیدند. نوشت :
پکی عمیق به سیگار می زنم اما
تو نیستی که ببینی چه می کشم، مریم
برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم ،مریم
باز مثل وقتی که عینک نداشته باشد چیز ها را مات وموج دار دید.انگار از پشت پرده نازکی از آب .از روی زمین بلند شدوعینکش را از روی چشم برداشت.با آستین پیراهنش صورتش را پاک کرد وکنار دیوارسنگی راه افتاد.پیچید واز خیابان بالا رفت تا رسید به پشت حصار فلزی.خاطرات انگار گلوله های مسلسل شلیک شدند توی کله اش و او ایستاد.تکیه داد به حصار.باز کاغذ رادر آورد.دستش می لرزید وکلمات انگار رعشه گرفته باشند روی کاغذ کج وکوله می شدند :
مرا به حال خودم واگذاشتند همه
همه، همه،همه اما،توهم ؟!تو هم؟!مریم؟!
(امیرپیمان رمضانی)
دقیقه ای جلو صندوق پستی مکث کرد وبعد تکه کاغذی را که جلو دانشکده روی زمین انداخته بود گذاشت توی پاکت نامه ای که نشانی مریم وچند تمبرپشت ان بود .پاکت را انداخت توی صندوق،اما از جاش تکان نخورد.آنقدر به صندوق پست زل زد تا صندوق لیمویی رنگ موج برداشت وتار شد وانگار کسی آن را در هم کوبیده باشد، مچاله شد وعینک هنوز بود،آنجا ، روی چشم امیر وانگار که نبود .
نویسنده : مصطفی مستور
—
پ.ن.۱ : داستان کاملا بی ربط به من یا زندگیم … خیلی رفتم تو حس نویسنده … ثبتش کردم که از بین نره …
پ.ن.۲ : می خوام خودم باشم …


